رهامرهام، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

یک فرشته آسمونی، گل مامان و بابا

اولین های نازنین پسرم

اولین بار که بدنیا اومدی.... هفتم بهمن ماه 1388 ساعت 12:45  ظهر دقیقا سر اذان ظهر تو موجود نازنین از آسمونا فرود اومدی وبرکت وشادی رو با خودت به زندگی ما آوردی وعشقمونو به عرش رسوندی. تو بیمارستان مادران  و اسم دکترت دکتر ابولفضل مهدیزاده بود. اولین بار که رفتی حمام اولین حمام روز سوم  تولدت بود . همش میترسیدم که نکنه سرما بخوری . آخه اینقدر کوچولو بودی اندازه یک گنجشک . خیلی هم خوشگل و مامانی بودی . مادرجون عزیزت بردت حمام و منم هی می گفتم مامان گریه نمی کنه مامانم می گفت نه بابا کلی هم داره کیف  می کنه. اولین بار که مهمونی رفتی... اولین بار که رفتی مهمونی که خونه مادرجون بود. که نه روز موندیم اونجا و ...
27 ارديبهشت 1391

91/02/25

♥♥ دست پر مهر مادر , تنها دستی ست ، که اگر کوتاه از دنیا هم باشد ، از تمام دستها بلندتر است ♥♥ ...
26 ارديبهشت 1391

شیرین کاشتن رهام

سلام امید عسلی خوشگل من، امروز با همدیگه رفتیم خونه پدرجون که تو عاشقشی. رفتیم ببینیم عروس و داماد چیکارا می کنن و عکس ها رو نشونشون بدیم. تو هم یک تاپ و شورت خوشگل که وقتی به دنیا اومده بودی همسایمون که یادش به خیر خانوم جعفری برات آورده بود رو پوشیده بودی و عین ماه شده بودی. بعد که اومدیم خونه تو گفتی که بریم دوچرخه سواری یعنی اصلا از ماشین پدرجون پیاده نمی شدی و من با این حرف که می ریم با هم دوچرخه سواری پیادت کردم. خلاصه آقا رهام اومدیم تو بهت گفتم بیا بریم مامان کیفشو بگذاره تو خونه و بعد با هم بریم توی پارکینگ اومدن توی خونه همان  و کلید که پشت در بود و شما که عاشق در و کلید هستی همان که درو بستی مامان موند توی خونه و تو و ...
15 ارديبهشت 1391

کار جدید مامانی

سلام پسر خوشگلم امروز که دو سال و دو ماه و بیست روزت بود مامان براش یک کار جدید پیدا شده. از یک طرف خیلی خوشحالم که برم دوباره سر کار چون هم کمک زندگیمون میشه و هم اینکه چیزهایی که بلدم رو یادم نمی ره و از طرف دیگه خیلی ناراحتم . ناراحتیم هم تویی دلم نمی یاد بگذارمت برم. اصلا می دونی چیه دلم برات تنگ میشه قربون اون صورت خوشگلت برم. امروز با همدیگر رفتیم واسه مصاحبه کلی کیف کرده بودی با همه همکارا بازی کردی و بوس فرستادی و بای بای کردی کلی هم با کامپیوترهاشون بازی کردی. ولی من همش یک بغضی تو گلومه. دلم نمی یاد تورو بگذارم برم. ولی گلکم چاره ای نیست باید که پا رو دلمون بگذاریم. عوضش مامان هفت سال دیگه بازنشست میشه. و خوب این خیلی خوبه. وقت...
29 فروردين 1391

کلکسیون ماشین آقا رهام

سلام قشنگ مامانی طلایی بهت قول داده بودم که عکس ماشین هاتو بگیرم و برات بگذارم تو سایت. الوعده وفا. ولی قبلش بگم که چند روز- بود اینترنت قطع بود و این مطلب رو الان میگم. چند روز پیش به بابایی گفتم ، این آقا رهام رو هر وقت می برم بیرون منو بیچاره می کنه همش می گه منو سوار این ماشین اسباب بازی ها بکن و دیگه پیاده هم نمی شه بیا بریم براش یک دونه بخریم . خلاصه با بابایی رفتیم یک دونه برات خریدیم. خیلی هم گرون بود ولی مامانی دیگه یک دونه پسر که بیشتر نداریم. خلاصه خریدیم و آوردیم خونه که جنابعالی داد و بیداد که اصلا اینو روشنش نکنید. دست هم بهش نزنید همینطوری دکوری کنار خونه باشه هرچی گفتیم پسرم حداقل برو باهاش بوق بزن راضی نشدی که نشدی ج...
27 فروردين 1391

من الان چکار می تونم بکنم

اينها کارهایی ایه که می تونم انجام بدم فوت کردن انواع خوردنيها و نوشيدنيهای داغ  و خوردن دوغ و آب و نوشابه با لیوان کار با کامپيوتر - فقط نميدونم چرا تا ميرم سمتش همه جيغشون در مياد در آوردن صدای کلاغ - پیشی- هاپو - ببعی - گاو - توتو و جوجو صدا زدن بابا- ماما درآوردن جورابم- البته بصورت کاملا ابتدایی  یعنی از نوکش میگیرم می کشم تا در بیاد. تشخيص و نشون دادن اعضای بدنم مثل گوش- بینی از عاشقان سينه چاک آب بازی يا همون حموم خودمون به شمار ميرم گاهی هم دوست  دارم يه سری به لوازم آرايش مامانی بزنم خصوصا به رژ لب و برس رژ گونه ! اینقدر دوستشون دارم که نگو  هی درشون ر...
20 فروردين 1391

تولد مامان پروانه

سلام عسلی امروز تولد مامان پروانه بود. من داشتم امروز خیاطی میکردم ، این پسره هم مگه گذاشت همش از سر و کول چرخ خیاطی می رفت بالا  داشت از خوشحالی پرواز می کرد که یک وسیله جدید واسه فضولی کردن پیدا کرده. شب بابا بزرگ و مامان بزرگ اومدن خونمون واسمون کیک اوردن و کادو تولد. رهام جونم هم دیگه هر اتیشی بگی سوزوند. اخر سر هم کیکی که گذاشته بودیم برا عمه سمانه رو ریخت کلی هم کیف کرد. قربون شیطونی هات برم من مامانی. فردا اخرین بنج شنبه ساله میخوایم با رهام و پدر جون بریم سر خاک مادر جون. دیشب که چهارشنبه سوری بود رهامم همش پشت پنجره آشپزخانه داشت ترقه بازی و اتیش بازی بچه ها رو تماشا می کرد و کلی ذوق میکرد و همش نشونم می دادشون. حالا سال ...
25 اسفند 1390

به یاد مامانی

سلام نازنینم مامانی این هفته یک شیرین کاری جدید کردی ، گل پسرم اینقدر از تختت بالا رفتی عین  خرگوش که تمام میله های بغل تختت از جا در اومد و بابایی مجبور شد که بغل های تختت رو در بیاره . اخه مامانی چند روز پیش وقتی از خواب بیدار شدی به  جای اینکه مامانو صدا کنی خودتو از توی تخت انداختی پایین. خلاصه بابایی مجبور شد که بغل تختت رو در بیاره و الان سه شبه که بدون اون می خوابی . البته مامانی روی زمین یک تشک پهن می کنه که اگه احیانا افتادی چیزیت نشه گل پسرم. دو شب اول اقا بودی نیافتادی بیرون ولی دیشت نزدیک ساعت سه بود که دیدم صدای گریه ات اومد دویدم اومدم تو اتاقت دیدم افتادی رو تشک بعد خودت بلند شدی رفتی روی تختت و دمرو خوابیدی منم رو...
18 اسفند 1390