رهامرهام، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

یک فرشته آسمونی، گل مامان و بابا

روزهای مهد کودک

سلام تمام زندگي مامان شيرين ترينم ، خيلي دوست داره ماماني. تو خيلي برام عزيزي مخصوصا که اينقدر پسر خوبي هستي و مامان رو اذيت نمي کني. مامان بايد منو ببخشي اخه مي دوني هر روز صبح ساعت 6 بايد بيدار بشي ، خيلي دلم مي سوزه. تو اين چند روزي که با هم رفتيم مهد صبحها بابايي ما رو مي بره و من ساعت 1:45 ميام دنبالت گاهي اوقات اينقدر خسته مي شي که تو بغلم ميخوابي تا برسيم خونه تو خونه هم ميخوابي تا ساعت 4:30 . ولی اگه توی مهد بخوابی دیگه نمی خوابی  و شب ساعت 10 دیگه با هم می ریم لالا و اینطوری خیلی بهتره.  برات یک کیف خوشگل خریدم که عروسک طوییطی داره و بهش میگی "توتی" و عاشقش هستی  هر روز برات یک دست لباس و یک کم خوراکی م...
18 مرداد 1391

ماه مبارک رمضان

سلام عشق مامان یکدونه پسرممممم. شیرین و شکر. گل پسرم تقریبا از روز شنبه حالش بهتر شد. مثل اینکه تب ویروسی بود. از روز شنبه هم رفته مهد کودک جدیدش. خدا رو شکر اونجا رو هم دوست داره. خوبیشم اینه که هم نزدیک خونه است که گل پسرم خسته نمیشه و هم اینکه خوب خیلی شهریه اش کمتره. و مهد خوبیم هست. این هفته چون بابایی مرخصی بود. به بابا گفتم بابایی شما رهام رو ببر و بیار که من برم سرکار. روز اول که بیدار شدی دیدی مامان نیست به مامان زنگ زدی اینقدر هق هق کردی که نزدیک بود همون موقع پاشم بیام خونه. اصلا هم اروم نمی شدی. تلفن رو قطع کردم بابا بردت سوار ماشینت کرد دیگه کم کم یادت رفت و رفتی مهد. بعد از اون روز دیگه خودم صبحها می برمت و بابا ساعت یک و نیم...
18 مرداد 1391

مریضی گل پسرم

سلام فرشته کوچولوی مامان خوبی نازنین پسرم. امروز صبح که از خواب بیدار شدیم که بریم مهد و سرکار دیدیم وای پسرم تب داره  . داشتم دق می کردم. همه بهم میگفتن که وقتی نی نی ها می رن مهد کودک زیاد مریض می شن. ولی خوب من میگفتم تو قوی هستی. و با اون ویتامین هایی که دکتر حسینی بهت می ده  ( روعن کبد ماهی و یک ویتامین خیلی قوی دیگه) کم مریض می شی. ولی خوب بازم نا شکر نیستم . خلاصه موندم خونه و گل پسرمو بردم دکتر حسینی . گفت چیزیش نیست یک تب ویروسیه و احتمالا اسهال هم میشه. خلاصه همینم شد. گلاب به روتون از صبح تا الان پدرم در اومده ظهر که یک 4 ساعت خوابیدی بعد هم بیدار شدی تا وقتی که ساعت 11 خوابیدی همش نق زدی و کار بد (پی پی) کردی و ...
18 مرداد 1391

خاطرات هفته گذشته و مشهد

سلام به همه نی نی های گل مخصوصا یک دونه ناز پسر خودم. عشق مامان که حالا دوباره شد مشهدی رهام  جونم برات بگه که بله ما شب جمعه رفتیم خونه عمه شیرین و افطار خوردیم و اومدیم خونمون زود خوابیدم که صبح زود بریم مشهد. رهام که خوابید مامانش تازه کاراش شروع شد ساک ها رو بستیم و ساعت 5 صبح با آژانس رفتیم ایستگاه راه آهن. رهام که تازه از خواب بیدار شده بود طبق معمول که جدیدا عاشق کیک مخصوصا از نوع تی تاپ شده مامانش براش یک کیک و یک شیرکاکائو که خودش بهش می گه کاکا خرید و داد که رهام جون بخوره بعد ساعت 6 رفتیم سوار قطار شدیم. رهام که قطار رو دیده بود کلی ذوق کرد هی میگفت قَ  قَ  بله بعد سوار شدیم و رهام وسط راه یک دو ساعتی خوابید و ...
16 مرداد 1391

گردش با خاله

سلام امید عسلی گل پسرم امروز دیگه حالش خیلی بهتر بود ولی هنوز سینه اش خس خس می کنه. ایشالله که زودتر خوب بشی نازنین پسرم. امروز وقتی دیدم پسرم حالش بهتر شده بعد از چند روزی که خونه مونده بودیم به خاله رویا تلفن زدم و با همدیگه رفتیم تجریش . وای خیلی خوب بود رفتیم خرید و بعد هم با گل پسرم و خاله جون رفتیم ناهار حلیم و آش خوردیم بعد هم برای پسرم زرشک پلو گرفتیم که اونم با صد تا کلک خورد. و دیگه ساعت 2 و خورده ای اومدیم خونه . بچه ام تو بغلم خوابش برد و اومدیم خونه دیگه نخوابید. مامانی امروز و دیروز خیلی بهم سخت گذشت ، مریضی تو یک طرف ، غر غر بابایی هم یک طرف . دیشب اینقدر بهم حرص داد که زدم زیر گریه فکر می کنه که فقط اون میره سرکار فکر م...
1 خرداد 1391

روز مادر 1391

سلام تمام امید زندگیم مامان الهی دورت بگرده. همه چیز و همه کس منی تو خدا تو فرشته ناز رو به من هدیه داد تا من طعم شیرین مادر بودن رو حس کنم. طعمی رو که هیچ کس تا در اون قرار نگیره نمی فهمدش مثل بقیه چیزها. مامانی از اینکه مادر توام به خودم می بالم تو بهترین هدیه بودی که خدا می تونست به یک بنده اش بده و به من داد. و به خاطر همین واقعا این روز رو به خودم تبریک میگم. و حسرت می خورم به خاطر اینکه خودم مادر عزیزم رو از دست دادم مادری که به معنای واقعی مادر بود کسی که بهترین دوست بهترین پشتیبان بهترین هم زبون و هرچی بگم کم گفتم از خوبی هاش از اینکه چقدر صبور و چقدر مهربون بود . انشالله که با فاطمه زهرا همنشین باشه و به ازای دردهایی که ...
31 ارديبهشت 1391

خاطرات این هفته و مریضی گل پسرم

سلام نازنین مامان الهی دورت بگردم . عزیز دل مامان می دونی چی شده؟؟؟ هیچی گل پسرم مریض شده. دردت به دلم مامان. بگذار از هفته پیش بگم :هفته پیش که روز مادر بود: روز پنج شنبه که رفتیم خونه پدر جون و با خاله مرضیه و خاله الهام و خاله رویا زندایی محدثه جون ، برای خودمون جشن گرفتیم و جای مادرجون رو خالی کردیم تو هم کلی بازی کردی و ناهار دلمه خوردیم طفلکی سارینا دختر خالت مریض بود ولی شما همش از هم دور بودین اخه اصلا ابتون توی یک جوب نمی ره و همش هم تقصیر شماست آقا رهام همش اون طفلی رو می زنی. مامانی اخه چرا موهاشو می کشی؟ بعد شام رفتیم خونه عمو اکبر که اونجا عمه شیرین و عمه فریده و مامان بزرگ اینها بودن و مامان بزرگ ماکارانی و کتلت درست ...
30 ارديبهشت 1391