تعطیلات 14 و15 خرداد
سلام عسل پسر، آبنبات مامانی
گل پسرممممم. این چند روز بابایی دیگه سنگ تموم گذاشت هی ما رو برد ددر. روز جمعه با بابایی رفتیم سرزمین عجایب و از اونجا که گل مامانی از همه اسباب بازی ها می ترسه به نفع مامانش و به نفع جیب بابایی کار کرد و گفت اصلا نریم. خلاصه ما هم رفتیم مرکز خرید تیراژه و حسابی گشتیم و مامانی سه تا پیراهن خوشگل خرید. خوب اخه چقدر همش برای بابایی خرید کنیم یک کم هم مامانی. بعد هم با بابا جون رفتیم پاساژ گلستان شهرک غرب و اونجا برای پسرم یک بادکنک خریدیم اونم نه از اون معمولی هاش ، از اونها که میرن هوا. بعد هم اونجا از این ماشین هایی که مثل چرخ خرید می مونه بودش. تو هم هی گفتی منو سوار اینها کنید. ولی چون میخواستیم برگردیم و زیاد نمیخواستیم بمونیم تو رو سوار نکردیم. جالبی اش اینجاست که سوار ماشین خودت نمی شی ولی از این ماشین ها ی جور و واجور هر چی ببینی میخوای. خلاصه بعد هم رفتیم بلو برگر سعادت آباد شام کالباس تنوری خوردیم البته گل پسر من که مامان براش پلو با خورشت به آورده بود اونو نوش جان کرد. آخه مامانی فست فود خیلی بده 
برگشتنی من بادکنکت رو گذاشته بودم صندلی عقب ، اونم برای خودش اینور اونور می رفت که یکهو بابایی گفت ای وای رفت !!! گفتم چی رفت ؟؟؟ گفت بادکنک رهام اااااااااااا چرا دیدم بله بابایی شیشه رو کشیده پایین و بادکنک شما هم از پنجره بابا فرار کرده رفت آسمون . خلاصه صداشو در نیاوردیم تو هم یادت رفت . حالا بازم برات میخرم هرچند که خیلی گرون بود ولی عیب نداره من که یک پسر بیشتر ندارم.
شنبه هم که بابا رفت سر کار و روز یک شنبه صبحش رفتیم خونه پدر جون و شبش با دایی جون و زندایی رفتیم رستوران شیان. که شما اونجا هیچی نخوردی برات اوردم خونه کبابتو خوردی. بعد رفتیم نیاوران آب انار که بابایی عاشقش رو بخوریم . بابا و دایی که از ماشین پیاده شدن شما از پریدی رفتی پشت فرمون و از اونجا که یک بطری آب نوش جان کرده بودی !!!! پشت فرمون بابا و رو صندلی راننده جیش کردی
. بابا که اومد هم خنده اش گرفته بود هم عصبانی شده بود. خلاصه با مشکلات فراوان اومدیم خونه.

این همون بطری آبه هستش ها 

اینجا هم داری ادا می ایی که شام نخوری...

دوشنبه هم که رفتیم با بابایی فلکه اول بابا میخواست شلوارک بخره . پسرم رفتیم تو مغازه ای که لباس زیر مردونه داشت. تو این مغازه دیگه چیزی نمونده بود. همشو خانومها برای آقایون خرید کرده بودند. اونوقت ما فکر میکنیم که جک که میگن خانومها واسه آقایون روز مرد هی جوراب میخرن
بعد هم رفتیم تو فلکه اول با بابای و پسرم فالوده و بستنی خوردیم و بعد هم برگشتیم خونه. اینم عکسش
تو این عکس داری باز دوباره دنبال سنگ می گردی که بری بندازی تو حوض آب

امروز هم که خاله رویا اومده بود پیشمون و با هم ناهار خوردیم و بعد هم رفتیم خوابیدیم من که داشتم برای تو قصه میگفتم که خوابت ببره خاله از خنده روده بر شده بود. از بس که قصه پدر جون و بابا فرشید رو گفتم و تو هم با دقت گوش می دی. فدای اون کارات بشم من.
راستی یک خبر خیلی مهم و اونم اینکه دیگه از ماشینت نمی ترسی امروز عصر که با بابا رفتیم تو پارکنیگ قشنگ نشستی تو ماشینت و تازه پدال گاز رو فشار دادی و واسه خودت رانندگی کردی. اینقدر که این بابات باهات سرو کله زد تا تو بالاخره ترست ریخت. اما اینم بگم فرمون نمیگیری ها . عین شاهزارده ها می شینی فقط گاز می دی. پسرم فکر کردی که ماشینت خیلی هوشمنده خودش می فهمه که اینجا دیواره نباید بره بزنه بهش. اخه تو چقدر شیرینی مامانی

اینم از این .
دوست دارم دوست دارم
دوست دارم دوست دارم
دوست دارم.





تعطیلات 14 و15 خرداد
