عروسی دایی حسین در رامسر
سلام قشنگ مامانی
پسر خوشگلم ما امروز از سفر برگشتیم ، خیلی عالی بود خیلی بهمون خوش گذشت. جای همه خالی بود هم عروسی خیلی خوب بود و هم هوای شمال.
پسر خوشگلم هم که گل بود عوض یک پسر یک دسته گل یک پارچه آقا . اینقدر آقا بود که خاله رویا جونش میگفت من تا حالا رهام خیلی دوست داشتم اخه هم خوشگل و هم خواهر زادمه و نازه ولی حالا که تو سفر دیدمش می بینم این فرشته است من عاشقش شدم چقدر این پسر آقاست. توی راه که داشتیم می رفتیم از جاده هراز رفتیم تا اونجا که ساکت نشسته بودی و بیرون رو تماشا می کردی که یکهو خوابت برد و طبق معمول هم هی هرچی پیکان و وانت پیکان دیدی گفتی بابا و هر چی ماشین پلیس دیدی گفتی آ یعنی آمبولانس هی منم میگفتم نه مامان این ماشین پلیس میگفتی نه آ . اونجا هم که رسیدیم خونه بابای زندایی با یک بادکنک اینقدر بازی کردی که دیگه نفست بالا نمی یومد اینقدر خندیدی و ذوق کردی که نگو. یک چیز جالب هم این بود که اولا که گفتم نکنه تو راه خراب کاری کنی ، پوشکت کردم اصلا و ابدا توی پوشک جیش نمی کنی بعد هم وقتی رسیدیم بردمت دستشویی گفتی که اینجا خوب نیست و من اینجا جیش نمی کنم اینقدر نازت رو کشیدم که با بدبختی جیش کردی خلاصه یک روز تمام طول کشید تا به دستشویی جدید عادت کردی آقا طلایی. رهامی من و تو و بابا و خاله رویا و عمو امید رفتیم خونه همسایه زندایی اینا ساکن شدیم و خیلی جای راحت و خوبی بود هم ساکت بود و هم خیلی قشنگ و تو هم که کیف کردی این چند روز. عروسی و حنابندان هم که دیگه نگو خیلی عالی بود. ایشالله عروسی تو بشه مامان . ( نمی دونم تا اون موقع من هستم یا نه ) ولی عشق مامان چه من باشم و یا نباشم برات از ته دل آرزوی خوشبختی و عاقبت به خیری می کنم و دعا می کنم که زیر سایه امام زمان همیشه سالم و موفق زندگی کنی.
چند تا عکس هم بابایی زحمت کشیدن از شما انداختن اینکه می گم زحمت واسه اینه که مگه تو یک جا وامی ایستی که کسی ازت عکس بگیره . واقعا کار پر زحمتیه همش مسخره بازی در میاری.
یک کار با مزه ای هم کردی که شب حنا بندان وقتی پسرخاله ات امیر شروع کرد به آهنگ زدن تو اون وسط یک کم نگاه کردی اینور و اونور که این صدای بلند از کجاست و مال چیه بعد شروع کردی به دور خودت چرخیدن و بعد در جا وایستادی و هی زانوتو خم و راست میکردی و مثلا می رقصیدی وای که همه داشتن قربون صدقه رقصت می رفتن من که دیگه غش کردم برات نازنینم. شب عروسی هم که دلت میخواست همش بری شیطونی فقط اون قسمت که رقص نور می زدن رو خیلی کیف کردی آخه گلم تو عاشق چراغی هی میگی چراغ. عاشق یک کار جدید دیگه هم هستی اونم بستن درهاست. هر دری باز باشه تو باید بری ببندیش. و با همین کارت دست عرشیا پسرخالتو بد جوری گذاشتی لای در و اشک طفلی رو در آوردی. عیب نداره بهش قول دادم که اومد خونمون براش پیتزا بخرم و اونم قبول کرد که دیگه گریه نکنه. مامان الان عرشیا کلاس پنجم یعنی 12 سالشه ولی حریف تو فسقلی نمی شه تازه دختر خالهء رهینا رو هم مورد لطف قرار دادی و لپاشو کشیدی که اشکش در اومد و در عوض اونم تو یک فرصت اومد لپ تو رو کشید و تو هم جیغت رفت رو هوا. خلاصه این عروسی تو همش فیلم بودی عزیز دل مامان.
خلاصه عروسی هم به خوبی و خوشی برگزار شد و امروز با بابا و خاله و عمو امید برگشتیم تهران. توی راه هم وایستادیم برای ناهار و شما هم یک کباب مشتی غذای مورد علاقتو خوردی . مامانی تو واسه خودت یک کباب می خوری. دوست دارم عزیزم.
وای که چقدر زود گذشت خیلی زود تموم شد. ولی خدا رو شکر به خوبی و خوشی .




عروسی دایی حسین در رامسر
