رهامرهام، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره

یک فرشته آسمونی، گل مامان و بابا

خاطرات هفته گذشته و مشهد

1391/5/16 14:14
نویسنده : مامان پروانه
864 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به همه نی نی های گل مخصوصا یک دونه ناز پسر خودم.

عشق مامان که حالا دوباره شد مشهدی رهام قلب

جونم برات بگه که بله ما شب جمعه رفتیم خونه عمه شیرین و افطار خوردیم و اومدیم خونمون زود خوابیدم که صبح زود بریم مشهد. رهام که خوابید مامانش تازه کاراش شروع شد ساک ها رو بستیم و ساعت 5 صبح با آژانس رفتیم ایستگاه راه آهن. رهام که تازه از خواب بیدار شده بود طبق معمول که جدیدا عاشق کیک مخصوصا از نوع تی تاپ شده مامانش براش یک کیک و یک شیرکاکائو که خودش بهش می گه کاکا خرید و داد که رهام جون بخوره بعد ساعت 6 رفتیم سوار قطار شدیم. رهام که قطار رو دیده بود کلی ذوق کرد هی میگفت قَ  قَ  بله بعد سوار شدیم و رهام وسط راه یک دو ساعتی خوابید و ساعت دو و نیم بعد از ظهر هم رسیدیم مشهد. اینم عکس  داخل قطار از رهام جون مامانی

قربونت بره  مامان که اینقدر قشنگ می خندی عزیزم

شلوار راحتی پسرمو داشته باشین

لازم به توضیح که گل پسر مامان اینطوری نبود که کلی تیپ زده بود ولی از اونجایی که داخل قطار خیلی سرد بود و کولر قطار روی درجه آخر بود از ترس اینکه پسرم سرما نخوره مجبور شدیم لباس تنش کنیم و شلوار تو خونه تنش کردیم. باباش میگفت این رهام عین پیرمردها که هر جا می رسن شلوار راحتی می پوشن شده . فدات بشه مامان بعد با همدیگر رفتیم هتل قصر مشهد که بسیار خوش گذشت به پسرم به طوری که روزی یک میلیون بار در یخچال بار و یخچالشو باز و بسته می کرد و صد بار هم گاو صندوقش رو هی می رفت دکمه هاشو می زد. کنترل چراغها هم که از دست رهام دیگه به گریه افتاده بودند. خلاصه نمی دونید چقدر به این گل پسر خوش گذشت . عصرش رفتیم حرم امام رضا که برای همه دوستان خیلی دعا کردم امیدوارم که همه حاجت روا بشن. رهام  جون هم هر جا رو که مامان بوس میکرد رو بوس می کرد. بهش گفتم رهام میخوای بازم بیاییم مشهد گفت اوهوم. بعد من و رهام یک شب که بابایی رفته بود استخر ساحل آفتاب رفته بودیم توی لابی هتل که بستنی بخوره رهام جون که رهام جون یک دوست خوشگل به اسم سمیرامیس پیدا کرده بود که حیف که موبایلم باهام نبود ازشون عکس بگیرم . هتل رو گذاشته بودن رو سرشون با توپ بازی کردنشون دیگه از ترس اینکه نیان سراغمون زود برگشتیم توی اتاقمون. روز یکشنبه هم که میخواستیم برگردیم تهران البته این دفعه با هواپیما. رفتیم فرودگاه که رهام مامان خوابش برد توی بغل مامانش . بعد که میخواستیم سوار هواپیما بشیم بابایی گفت رهام بیدار کن که هواپیما رو ببینه . بچه ام اینقدر کیف کرده بود که نگو. همونطور که خواب آلو بود هی میگفت هَ  هَ  یعنی هواپیما. اخه پسر خوب این چه طرز حرف زدنه. خلاصه توی هواپیما هم یک صندلی اختصاصی برای خودش داشت و کلی کیف کرد و آبمیوه اش رو خورد و بعد هم که پیاده شدیم میگفت نریم. بعد که با آژانس اومدیم خونه توی راه خوابش برد وقتی رسیدیم خونه بیدار شد دید که خونه خودمونیم . شروع کرد به گریه که خونه نَ هتِ  یعنی خونه نه بریم هتل. خلاصه کلی بهش قول دادیم که عزیزم حالا یک روز باشیم بعد باز می ریم هتل. بعله اینجا بود که مامان پروانه حسابی سرماخورده بود و روز دوشنبه هم با رهام جون موندن خونه و از سه شنبه هم با هم رفتیم دوباره سرکار و زندگی دوباره. ولی خوب خیلی خوش گذشت. 

یک شب هم رفتیم خونه پدر جون رهام کوچولو. اونجا رهام کلی با سارینا دختر خالش بازی کرد و یک کار خیلی جالبش این بود که سارینا یک تخته وایت برد داره رهام هی روش با ماژیک نوشت و با تخته پاک کن پاک کرد. بعد دید خوب خیلی باحاله شروع کرد روی پاش با ماژیک کشیدن بعد هی با تخته پاک کن پاک کرد ولی پاک نشد که نشد. خنده اینقدر خاله هاش از دستش خندیدن که نگو خلاصه جیغش در اومد که اینها رو پاک کنید و مامان رفت براش شست.

یک شب هم رفتیم خونه خاله بابا افطاری و عمه سمانه هم بود و رهام جون کلی باز با نی نی بازی کرد. 

دیشب هم که چشمتون روز بد نبینه گلاب به روتون اقا رهام یبس شده بود و پدر ما رو در اورد. تا تونست کاری انجام بده. بعد هم بعد از سه ساعت زحمت بی وقفه و خیس عرق که مامانش براش بمیره بچم پدرش در اومد دیگه ساعت 11 خسته و کوفته خوابید. و امروز صبح با همدیگر باز رفتیم مهد . رهام جون این چند روز اخیر خیلی صبحها که می گذارمش مهد گریه می کنه. البته من که می رم زود ساکت میشه . همش دلم شورشو می زنه که نکنه اونجا ناراحته که گریه می کنه اخه مهد قبلی اصلا گریه نمی کرد. دیروز هم خانوم مربی اش می گفت رهام چرا نی نی ها رو می زنه گفتم نمی زنه اون به قول خودش ناز می کنه و بازی می کنه. نگران

یک روز سحر مامان داشت سحری می خورد یکهو دید به به آقا رهام روبروش وایستاده . اخه دورت بگردم من. بهش گفتم بگذار مامان به به بخوره بعد بریم بخوابیم . بچم صداش در نیومد . همینطوری وایستاد تا من سحری خوردم بعد با هم رفتیم خوابوندمش . فدات بشم من که اینقدر عزیزی. قند عسل

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامی مهتا
16 مرداد 91 14:13
ایجانم ماشالله به این گل پسر کهحالا مشهدی هم شده به ما هم سر بزنخوشحال میشیم .
مامان ا تنا
16 مرداد 91 14:36
سلام عزیزم ایشالله که بهتون خوش گذشته باشه مخصوصا رهام جونم
شقایق.مامان حباب
17 مرداد 91 12:27
همیشه به گردش رهام گلم