رهامرهام، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

یک فرشته آسمونی، گل مامان و بابا

پسر باهوش مامان

عشق مامانی  عزیز دلم نمی دونم برات گفتم یا نه از چند وقت پیش وقتی که تبلیغات تلویزیون راجع به بانکها رو می دیدی خیلی خوشت می اومد و وقتی می رفتیم بیرون و سردر بانکها رو می دیدی می پرسیدی این بانک چیه؟ بعدا کم کم اسم همه بانکها رو یاد گرفتی و بعد هم موسسات مالی و اعتباری خلاصه هیچ بانکی نیست که رهام نشناسه اونم از روی سیمبل ها و یا شاید هم از روی رنگهاش . به مرکز فروش ماشین های ایران خودرو هم میگی "بانک ایران خودرو" توی عید هر جا می رفتیم سوال می کردی که مثلا عمو ... کارت بانک چیو داره ؟ یا کی کارت بانک .... رو داره همه باورشون نمی شد که تو همه بانکها رو بلدی بعضی ها کارتهاشونو درو می آوردن ازت سوال می کردن و وقتی درست جواب می دادی ...
14 فروردين 1392

سال نو مبارک 1392

شیرین زبونم. بهترینم . سال نو مبارک به قول خودت "عیدت مبالک . سالت مبالک" اخ چقدر قشنگ حرف می زنی عزیز دلم. امروز کلی شیرین زبونی کردی و به همه گفتی "عیدت مبالک " امروز یک عالمه جا رفتیم عید دیدنی . خونه خاله بابا خونه عمو اکبر خونه مامانی و بابایی و   خونه دایی احمد بابا و خونه عمه شیرین . شام رو هم بیرون خوردیم و چقدر خسته شدیم. پسرم دیگه کلی خسته شد و الان خواب نازههههههه. ای حونممممم. مامان به حق علی که امسال و هر سال برات سال خیلی خیلی خیلی خوبی باشه. همیشه مامان شاهد موفقیت هات و سلامتیت و برکت توی زندگیت باشه. می بوسمت نازنین پسرم. ...
3 فروردين 1392

سال نو مبارک

من عاشق تو هستم... عاشق چشمانی که اقیانوسی از آرامش را در خود دارد عاشق دستانی که خداوند ، نوازش را با الهام از آنها معنا کرده است! و عاشق لبخندی که زیبائی را تمام و کمال به تصور می کشد...             رهامم ، گل زیبای من ، چهارمین بهار زندگیت پر گل...       ...
30 اسفند 1391

ننوشته از قبل

یک روز مامان رفته بود دنبال یک سری از کارها ، رهام پیش بابا مونده بود . بعد که اومدم بهم گفتی مامان من "امام رضا دلست کلدم". گفتم کوش؟ گفتی ایناهاش.   قربونت برم که عاشق امام رضا هستی عزیزمممممم. ...
29 اسفند 1391

شکار لحظه ها

من داشتم تو آشپزخانه کار می کردم دیدم صدای گل پسر نمی یاد. برگشتم دیدم به این شکل دارن مطالعه می کنن ایشون : مجله نبات کوچولو که رهام خیلی دوستش داره . هفته گذشته رهام جون هوا همش برفی و بارانی بود. فرصت رو غنیمت شمردیم و باهم دیگه حسابی خونه تکونی کردیم و تقریبا کارامون تموم شده. آشپزخانه و اتاقها و پرده ها و شیشه ها حسابی برق افتادن ولی از ترس تو اصلا اونور پنجره رو تمیز نکردیم اخه من که حریف تو نمی شم که بری یک طرف دیگه گفتم پنجره رو باز کنم تو سرما می خوری. این روزها هم که به خاطر فصل بهار طبق معمول هر سال حساسیت داری و چشماتو میخارونی و عطسه میکنی و آب ریزش. بابا برات شربت زادیتن خریده که بهت بدم. امشب خیلی خواب الو بودی زود خوا...
29 اسفند 1391

تولد مامان پروانه

سلام عسل مامان. شیرینم ، پسر ناز مامان. امروز تولدم بود. وای که چقدر خوشحالم که تو رو دارم . زندگیم رنگ و بوی دیگه ای داره. همه چیز و همه کس من فقط تویی. همه آرزوی من و خوشی و امیدم به زندگی فقط تویی. عزیزترینم این چند روزه که همش سرمون به عروسی رفتن و تولد بازی و خونه تکونی و خرید سپری شد و چقدر تو خوشحالی از این موقعیت که می تونی بری بیرون . دیروز که آخرین پنج شنبه سال بود من و تو و پدر جون صبح رفتیم آرامگاه مادرجون. چقدر دلم براش تنگ شده بود. بوسیدمش. خدا همه اسیران خاک رو رحمت کنه. دیشب پدرجون و خاله ها و دایی خونمون مهمون بودن و کلی تولد بازی کردیم و خیلی خوش گذشت . و تو تا تونستی شیرین زبونی کردی. امشب هم بابایی و ...
29 اسفند 1391

روزهای اخر اسفند

سلام برگ گلم عزیز دلم. بالاخره عروسی ها تموم شد این عکس رو توی عروسی امیر انداختی این عکس رو توی عروسی لیلا    رهام جونم بر عکس همه من و تو کلی وقت اضافی داریم اخه کارامونو از اول اسفند شروع کردیم از خونه تکونی تا خرید و خلاصه دیگه هیچ کاری نداریم واسه همین همش میریم گردش.  دیروز صبح هم با همدیگر بعد از مدتها رفتیم پارک. وای که چقدر دوست داشتی. اخه مامانی هوا سرد بود و نمیشد که بریم پارک امروز باز بردمت پارک البته بعد ازظهر که کمی هوا سرد شده بود. به خدا می سپارمت ای عزیز تر از جونم ...
29 اسفند 1391