رهامرهام، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

یک فرشته آسمونی، گل مامان و بابا

آسمان آبی زندگی مامان پروانه

آسمون آبی زندگی مامانی.قشنگ مهربونم. شیرینم. به عشق تو زنده ام ،همه وجودم.   رهامم در حال خانه تکانی ( البته تا این چارپایه رو دید یادش اومد که باید خانه تکانی کنه) بنابر این تمام اقصی نقاط خونه که تا حالا امکان دستیابی بهش نبود ، با این نردبان بهش دسترسی پیدا کرد . از جمله بالای یخچال که جای موبایل مامانه. از توی آشپزخانه تا توی حال تمام جاها رو سرک کشیدی. مگه گذاشتی من کارمو انجام بدم.  بهم میگفتی مامان توبتی الانم نوبت منه.  مامان قربونت بره که معنی همه لعات رو می دونی.    ...
24 اسفند 1391

روزهای خوب اسفند

سلام بگرگلم خدا رو شکر این چند روز هم به خوبی سپری شد. تولد سارینا جون و بعد هم ولیمه مامانی و بابایی. کلی بهمون خوش گذشت. مخصوصا به تو رهام جونم که کلی بازی کردی و دورت که شلوغ بود خیلی بهت خوش گذشت نازنینم. عکس تولد سارینا رهام با پدر جون و دایی ها و زندایی ها و البته سارینا جون و خاله الهام     وای که چقدر تو با سارینا دعوا می کنی . الان که  این عکس رو داشتی می دیدی بهت گفتم رهام جون چرا اینقدر سارینا رو اذیت کردی ، گفتی نه داشتم موهاشو درست میکردم. روز ولیمه هم که دیگه نگذاشتی ازت عکس بگیرم و موبایل رو هی از من گرفتی و عکسهای  کج و کوله از هر دری بگی گرفتی. ...
19 اسفند 1391

ولنتاین روز عشق 1391

عشق من و بابایی، امروز روز عشقه و همه به کسایی که دوستشون دارن این روز رو تبریک میگن. میدونی مامانی عشق من و بابایی کیه؟؟؟؟؟؟ تو عزیز دلم، تو که جزیی از وجودمی، تو که دنیایی رو با یه تار موت عوض نمی کنم.... پسر کوچولوی من، تموم هستی من،  امروز اومدم تا بهت از طرف خودم و بابایی این روز قشنگ رو تبریک بگم  و بگم که چقدر دوستت دارم رهامم گل پسرم، مثل همیشه منم عشق کوچولومو می سپارم به دستای مهربون خدا.....همونی که تو رو بهمون هدیه داد همونی که هر چی داریم و نداریم از اوست همونی که بیشتر از مامان و بابا دوستت داره همونی که با عشق بی کران تو رو و همه ما رو آفرید..آره مامانی عاشقترین عاشق ها، خدای مهربونمونه می خوام ا...
19 اسفند 1391

ستاره آسمون خوشبختی

عشق مامان سلام. رهامم از کجا برات بگم آها از اینجا میگم که امروز من و تو بابایی قرار بود برای چکاپ گل پسر بریم پیش دکتر حسینی. رفتیم و چقدر شلوغ بود. کلافه شدیم بعد هم دکتر همه چیزو معاینه کرد و خدا رو شکر گفت خیلی خوبه و ویتامین هاتو عوض کرد. میگفت ویتامین باید هر دوماه یکبار عوض بشه وگرنه به جای سود ضرر داره. بعد کف پاتو معاینه کرد و گفت صافه . مامان انگار دنیا رو سرم خراب شده بود. گفت باید کفش طبی بپوشه. راستش مامان دنیا سرم خراب شد گاهی وقتی توی خیابون می دیدم بچه ها ازاین کفشها پاشونه که هم تو گرما و سرما باید این بوت ها پاشون باشه خیلی ناراحت می شدم. چه برسه به اینکه تو باید بپوشی . نمی دونی چه حالی شدم و رفتیم با بابا به اون آدرسی ک...
19 اسفند 1391

سلام فرشته آسمونی مامان

نازنین پسرم  بهترینم ، شیرین زبونم. چقدر خبرهای خوب دارم برات قشنگم. اول اینکه تولد عمه سمانه و مهرسا جون بود (6 و 7 اسفند) تولدشون مبارک. من و تو بابایی رفتیم خونشون و تو کلی با صندوق مهرسا بازی کردی. مهرسا یک صندوق داره که مثل مال فروشگاه شهرونده و تو عاشقشی همش با اون بازی می کنی . جدیدا هر چی گیرت می اد که شبیه تلفنه از جمله بارکد خون این دستگاه صندوق رو میگذاری در گوشت و میگی الو سلام خوبی؟ خدا فظ. ای دورت بگردم من. بعد میگی مامان بیا با تو کار دارن بعد من میگم کیه میگی دوستت. قربون او بازی کردنت بشم من. اره یک شب هم رفتیم خونه عمه شیرین بابا که از مکه آمده بودند و کلی اونجا با بچه ها بازی کردی و خوش گذرونی و دیگه نمیخواستی برگ...
14 اسفند 1391

سلام شیرینی زندگیم

قربونت بره مامان دلم برای وبلاگت تنگ شده بود. مامانی انگاری جفتی با هم چشم خوردیم. از تولدت تا همین امروز مریض بودم. اول تو مریض شدی بعد هم مامان. مریضی نگو، بگو درد بی درمون دور از جون تو مامانی یک آنفلانزایی شدم که هنوز هم خوب نشدم. هنوز دارم سرفه می کنم به  حالت مرگ افتاده بودم یعنی اینقدر حالم بد بود که حتی نمی تونستم تو رو ببرم دستشویی . وای خدا چقدر سلامتی خوبه. خدا رو شکر تو خیلی اندازه مامان حالت بد نشد. به قول عمه بابا میگه اخه رهام جون پرستار داشته مامانش نداشته. دو تا پنی سیلین و کمی دارو رو به راه شدی. ولی مامان خیلی اذیت شد. واسه همین خوب نمی تونستم بیام تو وب. خوب یک عالمه خبر . اول اینکه مامان کار پیدا کرد. اونم یک جا...
22 بهمن 1391

تولدت مبارک نازنینم

تولد تولد تولدت مبارک                      مبارک مبارک تولدت مبارک عشق من و عزیز من و عسل من و روح من تولدت مبارک ! الهی که جشن تولد 120 سالگیتو بگیری مامانی.       مامانی من امروز سومین تولدت بودت. یک خورده دیگه متوجه بودی که تولد یعنی چی. همش میگفتی تولدمه. بهت میگفتم تولد کیه می گفتی رهام. فدای رهامم بشم من. روح زندگی مامان و بابا.     عصر با بابا رفتیم برات کیک خریدیم . شام هم بابا گفت بهتره که براش کباب بگیریم. مامانی و بابایی و عمه سمانه جون و سروین و مهرسا هم مهمونای تولد پسملی بو...
8 بهمن 1391