روزهای مهد کودک
سلام تمام زندگي مامان
شيرين ترينم ، خيلي دوست داره ماماني. تو خيلي برام عزيزي مخصوصا که اينقدر پسر خوبي هستي و مامان رو اذيت نمي کني. مامان بايد منو ببخشي اخه مي دوني هر روز صبح ساعت 6 بايد بيدار بشي ، خيلي دلم مي سوزه. تو اين چند روزي که با هم رفتيم مهد صبحها بابايي ما رو مي بره و من ساعت 1:45 ميام دنبالت گاهي اوقات اينقدر خسته مي شي که تو بغلم ميخوابي تا برسيم خونه تو خونه هم ميخوابي تا ساعت 4:30 . ولی اگه توی مهد بخوابی دیگه نمی خوابی و شب ساعت 10 دیگه با هم می ریم لالا و اینطوری خیلی بهتره.
برات یک کیف خوشگل خریدم که عروسک طوییطی داره و بهش میگی "توتی" و عاشقش هستی

هر روز برات یک دست لباس و یک کم خوراکی می گذارم. صبحانه و ناهار و میان وعده رو مهد بهت می ده ولی ساعت یک و خورده ای باز باید یک چیزی بخوری که من برات می گذارم. معلم مهدت میگفت هر بچه ای که دستش شیر یا آبمیوه باشه تو هم می خوای. منم گفتم این همش میره سر یخچال میگه "شیر" و ما بهش می دیم. گفت نه براش بگذارین اینجا بخوره. چون دست بچه ها می بینه میخواد. بابایی هم رفت برات یک باکس گنده 36 تایی آبمیوه گرفت که هر روز یکی برای پسرم بگذارم. راستی اسم معلم های مهدت هم فرشته جون و شهره جون هستش. امروز شهره جون میگفت وای این پسر شما چقدر عکسش خوشگله. منظورش اون عکسی بود که برای ثبت نام به مهد دادم. یک خانوم دیگه هم که اونجا معلم مهد بود میگفت این آقا رهام چقدر طرفدار داره. خلاصه تو خیلی عزیزی مامانی.
یک چیز دیگه اینکه بابا برات یک کتانی خریده که زیرش چراغ داره و تو عاشقشی. همش میگی بکن پام بریم دد. همه این اتفاقاتی هم که گفتم برات عکساشو میگذارم.
خدا رو شکر کار مامان هم فعلا خوبه تا بعد ببینیم چی میشه و خدا چی میخواد.


روزهای مهد کودک
