رهامرهام، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

یک فرشته آسمونی، گل مامان و بابا

عید سعید فطر مبارک

سلام به همه دوستای گلم من آقا رهام کوچولو، عید سعید فطر رو به همه مسلمانها تبریک میگم. انشالله که طاعات و عبادات همگی قبول باشه     من و مامان و بابام کلی این چند روز رفتیم اینور و انور . تازه از همه مهمتر اینکه رفتم پارک و برای اولین بار به جای اینکه بترسم ، سوار سرسره شدم و هزار بار سر خوردم و آخرشم با گریه اومدم خونه. عزیز من گل گل من برگ گل من عزیز دل مامان . یک روز هم با هم رفتیم سرزمین عجایب و اولش کمی ترسیدی و بعد گفتی نه بریم بازی کنیم و بعد کلی اسباب بازی سوار شدی و مامان فیلمش رو برات گرفته عزیز دلم. یک روز هم رفتیم دنبال یخچال ساید واسه مامان بخریم که اینقدر گرون شده که تصمیم گرفتیم ماه دیگه بخریم. خلاصه این چند ...
1 شهريور 1391

خرید چیزهای جدید

سلام سنجاقک خوشگل مامان مامان فدات بشه. گل پسر مامان. جونم برات بگه که این هفته کلی کارهای خوب کردیم. اخه ما یک وام کوچولو داریم که نوبتمون بود و گرفتیمش و تصمیم گرفتیم باهاش واسه خونمون چیزهای خوشگل بخریم. اول که مبل هامونو عوض کردیم. رهامی مبل های قبلی رو دادیم به همکار بابا بعد که اونها رو برده بودن تا مبلهای جدید بیان تو این دو سه ساعت تو همش گفتی مب مب یعنی مبلها کو هر چی می گفتم مامان می اد می گفتی کو ؟ پسر که اینقدر خسیس نمیشه اخه عزیز دلم. آره خلاصه مبلها اومدن بعد یک روز هم رفتیم سهروردی برای دیوارمون استیکر (برچسب دیواری خریدیم) . وای که وقتی اونها رو بابا به دیوار چسبوند تو چقدر ذوق کردی. هی نشونمون می دادی میگفتی دی دی یعنی دی...
1 شهريور 1391

دکتر گفتاردرمانی

سلام یکدونه نقل و نبات مامان وایییییی خیلی خوشحالمممممممم. من و پسرم روز چهارشنبه با همدیگه رفتیم پیش آقای گفتار درمانی. آقای گفتار درمانی با مامان پروانه دعوا کرد. گفت اخه این نی نی عزیز ما مگه چند وقتشه که تو اینقدر نگرانی . تا سال دیگه مرداد که رهام جونم 3/5 سالش میشه وقت داره که صحبت کنه. تا اون موقع اصلا اذیتش نکن فقط تا می تونی باهاش حرف بزن. در ضمن اگه می تونی سرکار هم نرو. بهش گفتم آقای دکتر تقصیر من نبوده این خانوم مشاورش گفته رهام بره دکتر گفتار درمانی گفت اصلا نیازی نیست.رهام چون کلا شخصیت آرومی داره خوب دیرتر صحبت می کنه. از همه جالب تر اینکه وقتی مامان داشت با آقای دکتر صحبت می کرد. رهام کوچولو خوابید. خوب چیکار کنم خیلی خسته ...
1 شهريور 1391

ناز دونه پسر مامان

سلام دردونه مامان پسر گلم امروز کمی دلم گرفته.  اخه می دونی دیروز توی مهدت خانوم مشاور روانشناس بهت گفته بود که براش نقاشی بکشی و بعد از ظهر که اومدم دنبالت یک چیزهایی رو از روی نقاشیت بهم گفت که ناراحتم کرده. مثلا اینکه رهام خیلی به مامانش وابسته است. و احساس میکنه که مامانش در برابر باباش ضعیف و اینو دوست نداره. و خیلی چیزهای دیگه. وقتی بهش گفتم چیکار کنم بهم گفت که باید جلسات مشاوره بگذاریم. ولی بابات که اصلا این چیزها رو قبول نداره تابهش گفتم که به این خانوم مشاور زنگ بزن انگار که فحشش داده بودم. والله چی بگم باباتم اینطوریه دیگه . انشالله که راضی بشه تماس بگیره. بابات نظرش اینه که خودش از همه بهتر می فهمه و در ضمن این مشاورها ...
18 مرداد 1391

دوم اسفند روز چکاپ

سلام امید مامانی مامانی امروز با بابایی رفتیم دکتر حسینی واسه چگاپت اخه جواب ازمایشت یک کم در هم و برهم بود البته هفته پیش خودم بردم به دکتر نشون دادم ولی چون خودم تو نبردم دلم طاقت نیاورد ، خلاصه امروز بردیمت پیش دکتر و بعد از اینکه کلی خانم حسینی منشی دکتر برامون فیلم بازی کرد و ما رو سرگرم کرد رفتیم تو و دکتر تو رو چک کرد ماشالله تو که مرد شدی اخه گریه ات واسه چیه ؟ همچین اشک می ریختی که دلم برات کباب بود مامانی. دکتر همه چیزتو چک کرد و گفت خدا رو شکر سلامتی و ویتامین هاتو عوض کرد و گفت داری دو باره تو فک بالات دندون در میاری . عشق مامان من فکر کردم دیگه دندون در آوردن تموم شده ولی دیدم ای بابا باز داری دندون در میاری مامان برات بمیره ک...
18 مرداد 1391

بای بای پوشک

سلام دردونه زندگیم مهربونترینم این خبر خیلی داغه. آخه من و تو بالاخره موفق شدیم از دست این پوشک راحت بشیم. تازه بابا فرشید هم از دست خرید پوشک های گرون راحت شد. آخه می دونی مامانی شما چون خیلی سفید هستی  و پوستت خیلی حساس  و حتما باید پوشک خارجی اونم فقط پنپرز برات استفاده می کردیم وگرنه همش پات جوش می زد و قرمز می شد. منم که طاقت نداشتم ببینم گل پسرم ناراحت باشه. هر ماه با بابایی می رفتیم خیابان بنی هاشم برات پوشک می خریدیم . ولی از 15 فرورودین تصمیم گرفتیم که دیگه بعد از دو سال و دو ماه و یک هفته از تولدت شما رو از پوشک بگیریم. آخه دیگه مرد شدی مامانی. بعد هیچی از خواب که بیدار شدی بردمت تو دستشویی و نشوندمت گفتم رهام جیش....
18 مرداد 1391

شب نوشته_خبرهای این هفته

سلام امید مامانی پسر قشنگم از هفته پیش که با هم رفتیم سر کار مامان خیلی کارا کردیم با همدیگر. یک روز با همدیگر رفتیم مهد کودک گلدونه ببینم چطوریه؟ دیدم خوبه با اینکه گرونه ولی خوبه تو هم که اینقدر مهربون و خونگرمی که هنوز هیچی نشده رفتی باهاشون شروع کردی بازی کردن. بعد با بابا تصمیم گرفتیم که اگه کار مامان درست شد ، صبحها تو رو با خودم ببرم و بابا ما رو برسونه . یعنی یک مهد نزدیک محل کارم پیدا کنم و تو رو نزدیک خودم بگذارم مهدکه هم در طول روز بهت بتونم سر بزنم هم اینکه عصر ساعت سه و نیم با هم با آژانس برگردیم. اینطوری مامان دیگه دلم شور نمی زنه که زود بیام تو رو بردارم و خیلی بهتره. یک روز هم با هم رفتیم آرایشگاه که مامانی خوشگل ب...
18 مرداد 1391