رهامرهام، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

یک فرشته آسمونی، گل مامان و بابا

قشنگ ترینم

سلام عسل پسرم گل ناز مامان امروز با همدیگر رفتیم سلمانی و بر خلاف همیشه که اینقدر گریه می کردی تا موهاتو کوتاه کنیم اما ایندفعه با ترفند قصه گفتن اروم تر بودی و گریه نکردی و اقای ارایشگر هم بنده خدا تونست موهاتو به سرعت کوتاه کنه. واسه جایزه اش که اینقدر آقا بودی هم برات یک ماشین اسباب بازی که یک اتوبوس سفید بود البته به انتخاب خودت خریدم و هم برات تخمه و شکلات خریدم که خیلی دوست داری. بعد هم که اومدیم خونه بابا فرشید سوپرایزمون کرد و با یک ماشین جدید که اداره بهش داده بودن که یک پراید صفر بود اومد خونه و خلاصه کلی خوشحالمون کرد. و برای شب هم بردمون بیرون قان قان بیب بیب و شام . بهت گفتم رهام بابا بره اون ماشین قبلی رو بیاره میگفتی نه آخ...
18 مرداد 1391

13 بدر 1391

سلام قشنگ ترینم. چند روزی بود که برات چیزی ننوشته بودم. آخه مامانی این ایام عید اینقدر مشغول دید و بازدید عید بودیم و بعد هم تلویزیون و خلاصه خرید و اینور و اونور که نشد برات بنویسم حالا الان برات می نویسم. عید که خیلی جاها رفتیم نازینیم خانه پدر جون ، خاله بابا، مامان بزرگ، خاله رویا، دایی پویا، پسرخاله های بابا و عمه های بابا و خلاصه خیلی جاها . یک عالمه هم عیدی گرفتی نزدیک 180 هزار تومان. بابا فرشید هم گفته می خوام برای پسرم یک ماشین اسباب بازی شارژی بخرم که باهاش کیف کنه. اخه پسر خوشگلم از یک ماه پیش که هوا یک کم بهتر شد و با هم رفتیم بیرون یک روز من سوار این ماشین ها کردمت که توش پول می اندازن و تکون می خوره و اهنگ می زنه . تو هم که...
18 مرداد 1391

رهام در بانک

سلام امید زندگیم امروز دیدیم خیلی هوا عالیه. من پسر گلم هم تصمیم گرفتیم که بریم دَ دَ . هم فال هم تما شا هم رفتیم بانک مامان پروانه کار بانکیشو انجام داد هم پسرم یه هوایی عوض کرد. با هم دیگه کلی قدم زدیم و مهربون پسرم به هر باجه تلفنی رسیدیم گفت اَ  یعنی الو : هی من بلندش کردم این گوشی تلفن رو برداشت چند تا دکمه زد دوباره گذاشت سر جاش. تا رسیدیم خونه. رهام مامان عاشق نور و چراغ و این چیزهاست. این عادت رو از دو سه ماهیگیش داره. وظیفه خاموش روشن کردن چراعهای خونه به عهده ناز پسرمه. مگه کسی جرات داره این چراغها رو دست بزنه . باید همونطوری که اون دوست داره روشن بشن. مثلا فقط هالوژنها. یا فقط لایتر های توی سقف. و اینها ...
18 مرداد 1391

سال نو مبارک 1391

سلام عزیزترینم عیدت مبارک نازنینم . الهی که هزار تا از این عید ها ببینی و هر سال بهتر از سال قبل باشه امروز سال 1391 آغاز شد و لحظه سال تحویل سال 8:44 دقیقه بود. قشنگ ترینم که خواب بود ولی ساعت 8:30 بیدار شد و بدو بدو اومد نشست تو بغل مامانی . مامان پروانه هم بغلش کرد و کلی بوسش کرد. بعد با هم دیگه سال نو رو تحویل کردیم . بابابی هم که خوابیده بود بیدار شد و بعد با هم این عکسها رو گرفتیم و بعد رفتیتم عید دیدنی . این پسره کلی امروز درامد زایی کرد نزدیک 100 هزار تومان عیدی گرفت تازه هنوز دایی ها بهش عیدی ندادن . خوشبحالت عزیزم. البته فعلا این عیدی هات مال مامانه. یک کار قشنگ امروزش این بود که وقتی از خونه پدر جون می اومدیم دم در گ...
18 مرداد 1391

یک خبر مهم (کار مامان و مهد رهام)

سلام یگانه عشق مامان خوبی نازنینم. چند وقت برات ننوشته بودم. اخه مامانی می دونی خیلی سرمون شلوغ شد یهویی . یعنی الکی الکی . از محل کار قبلی ام باهام تماس گرفتن گفتن بیا دوباره اینجا کار کن. مامان همون شرکتی که وقتی تو دلم بودی با هم می رفتیم و می اومدیم. تازه همون جایی که یک روزی گفتن دیگه نمی خواد بیایی حالا با هزار سلام و صلوات به کار دعوتمون کردن. واقعا که خدا روزی رسونه. اره خلاصه به همین خاطر چون باید مامان بره سرکار ، پس باید یک فکری به حال این گل پسر می کردیم دیگه. واسه همین الان یک هفته است که کارمون شده رهام گل مامان رو ببریم دکتر برا چگاپ سلامت و بعد هم از این مهد کودک به اون مهد کودک که هم نزدیک محل کار مامان باشه هم اینک...
18 مرداد 1391

مهد کودک

سلام ماهی طلایی مامان عزیز دلم ، وایییییییی که تو چقدر آقایی !!!! اخه نی نی به این آقای تو دنیا کی دیده. روز اول که رفتیم مهد کودک یعنی روز دوشنبه 27 خرداد ماه ، اینقدر اقا بودی که نگو. یک کم تو حیاط با بچه ها بازی کردی آخه توی حیاط مهد پر بود از تاب و سرسره و چرخ و فلک بعد با بچه ها رفتی توی کلاس. طبق معمول وقتی بچه ها توی صف می ایستادند که برن توی کلاس تو مشغول باز و بسته کردن در بودی . بعد هم رفتی توی کلاس هی اومدی بیرون و درهارو  باز و بسته کردی بعد اومدی بعضی جاها رو سرک کشیدی و بعد که بهت گفتم مامانی برو توی کلاس پیش خانوم مربی هات خانوم مدیر گفت بهش کاری نداشته باشید اون داره این محیط رو می شناسه بگذارین راحت باشه بعد هم ب...
18 مرداد 1391

تعطیلات 14 و15 خرداد

  سلام عسل پسر، آبنبات مامانی گل پسرممممم. این چند روز بابایی دیگه سنگ تموم گذاشت هی ما رو برد ددر. روز جمعه با بابایی رفتیم سرزمین عجایب و از اونجا که گل مامانی از همه اسباب بازی ها می ترسه به نفع مامانش  و به نفع جیب بابایی کار کرد و گفت اصلا نریم. خلاصه ما هم رفتیم مرکز خرید تیراژه و حسابی گشتیم و مامانی سه تا پیراهن خوشگل خرید. خوب اخه چقدر همش برای بابایی خرید کنیم یک کم هم مامانی. بعد هم با بابا جون رفتیم پاساژ گلستان شهرک غرب و اونجا برای پسرم یک بادکنک خریدیم اونم نه از اون معمولی هاش ، از اونها که میرن هوا. بعد هم اونجا از این ماشین هایی که مثل چرخ خرید می مونه بودش. تو هم هی گفتی منو سوار اینها کنید. ولی چون میخواستیم...
18 مرداد 1391