رهامرهام، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 21 روز سن داره

یک فرشته آسمونی، گل مامان و بابا

کادوی روز پدر

سلام شکر پسر امید زندگی مامان این چند روز با اینکه همش انتی بیوتیک خوردی بازم یک کم سینه ات خس خس می کنه و همه میگن مال این گرد و خاک های توی هواست که لعنتی تموم شدنی هم نیست. مامان بمیره برای گل پسرش . این چند روز گذشته یک روز رفتیم پیش نی نی عمه سمانه "سروین " وای که چقدر کوچیکه ، رهام تو بوسش می کردی روی شکمشو از روی لباس هی می گفتی نی نی بعد نازش می کردی مامان قربون اون قلب مهربون تو بشه. هر کاری هم کردم که کمی از آبگوشت مامان بزرگ بخوری نخوردی که نخوردی اخرش اومدم خونه برات آش که دستورش رو عمه سمانه داده بود درست کردم ولی اونم چند تا قاشق بیشتر نخوردی . خیلی کم اشتها شدی. اخرش از پلو خورشت چغاله بادام که درست کرده بودم خوردی اونو خیلی...
18 مرداد 1391

کاردستی های گل پسر

سلام قند عسل خوبی جیگر مامان. گل پسرم این روزها خیلی درگیر کار شده . خانم مربی اش میگه رهام موقع ناهار روی میز خوابش می بره صبح زود باید بلند بشیم بریم مهد و مامان بره سر کار  و شب ها هم زود زود میخوابه. همین دیشب ساعت 8 بچم خوابش برد نه شام خورد و نه هیچی. مامانشم واسه اینکه رهام هی بیدار نشه رفت خوابید بغل رهام جونش.  روزهای چهارشنبه مجموعه کارهای رهام رو می دن به مامانها یعنی می گذارن توی کیف که مامان باباها ببینن. هفته اول که کارهاتو دیدم مامان اینقدر ذوق کرده بودم که اشک تو چشمام اومده بود . اخه مامان دورت بگرده این نقاشی ها چیه کشیدی. حالا عکسهاشم می گذارم که خودتم ببینی و همشونو برات نگه می دارم که وقتی بزرگ شدی اولی...
18 مرداد 1391

دوست دارم

سلام آبنبات عسل پسر مامان، امشب خیلی دلم گرفته دلم میخواد تا صبح تو رو توی بغلم بگیرم و بخوابم. اما دلم نمی یاد. علت خاصی نداره فقط دلم گرفته. نازنین پسرم امروز توی تلویزیون یک دکتری داشت صحبت می کرد میگفت بچه هایی که دیر صحبت می کنن اصلا ربطی به هوششون نداره . اگه بقیه کارهاشون عادیه و مشکلی ندارن هیچ اشکالی نداره که دیر صحبت کنن باید باهاشون بیشتر حرف بزنید. جنابعالی می تونی حرف بزنی ها ولی تنبلی می کنی. همین امشب سر میز شام گوشی تلفن رو برداشتی قشنگ ادا کردی "موبایل" دوباره گفتم رهام چی ؟ گفتی "موبا" بابا هم پرسید رهام باز بگو ؟  گفتی "موبا" ولی 5 دقیقه بعدش هرچی گفتم بگو موبایل ؟ گفتی " مو" اخه تنبل !!! چرا فقط دو حرف اول همه کلما...
18 مرداد 1391

بفرمائید ماست

عشق ماماننننننننننننننننن فدای اون ماست خوردنت بشم که اینقدر با مزه ای تو. عاشق ماستی مخصوصا که با پلو باشه. فدات بشم من. ...
18 مرداد 1391

اعیاد شعبانیه مبارک

سلام سوگلی مامان عزیز دلم این روزها همه جا جشن و خوشحالیه . آخه گلم پس فردا نیمه شعبان تولد اقا امام زمانه. فرداشب قراره بریم عروسی خواهر شوهر خاله رویا . انشاله که بهمون خوش میگذره واسه همین من و تو فردا رو تعطیل کردیم که استراحت کنیم با همدیگه. روز نیمه شعبان هم قراره بریم خونه پسرخاله بابا مولودی. خونه نیلوفر جون و ریحانه جون . که انشالله به حق اقا امام زمان، مامانشون شفا بگیره. الهی که همه مریض ها شفا پیدا کنند. عزیزم دیروز که ساعت یک و نیم مثل هر روز می خواستم بیام دنبالت زنگ زدم مهد گفتن رهام خوابه. تا دو نیم منتظر موندم بیدار نشدی منم امدم نشستم تا ساعت سه که از خواب بیدار شدی با هم اومدیم خونه. اینقدر هوا گرم بود که لپ...
18 مرداد 1391

روزهای مهد کودک

سلام تمام زندگي مامان شيرين ترينم ، خيلي دوست داره ماماني. تو خيلي برام عزيزي مخصوصا که اينقدر پسر خوبي هستي و مامان رو اذيت نمي کني. مامان بايد منو ببخشي اخه مي دوني هر روز صبح ساعت 6 بايد بيدار بشي ، خيلي دلم مي سوزه. تو اين چند روزي که با هم رفتيم مهد صبحها بابايي ما رو مي بره و من ساعت 1:45 ميام دنبالت گاهي اوقات اينقدر خسته مي شي که تو بغلم ميخوابي تا برسيم خونه تو خونه هم ميخوابي تا ساعت 4:30 . ولی اگه توی مهد بخوابی دیگه نمی خوابی  و شب ساعت 10 دیگه با هم می ریم لالا و اینطوری خیلی بهتره.  برات یک کیف خوشگل خریدم که عروسک طوییطی داره و بهش میگی "توتی" و عاشقش هستی  هر روز برات یک دست لباس و یک کم خوراکی م...
18 مرداد 1391

ماه مبارک رمضان

سلام عشق مامان یکدونه پسرممممم. شیرین و شکر. گل پسرم تقریبا از روز شنبه حالش بهتر شد. مثل اینکه تب ویروسی بود. از روز شنبه هم رفته مهد کودک جدیدش. خدا رو شکر اونجا رو هم دوست داره. خوبیشم اینه که هم نزدیک خونه است که گل پسرم خسته نمیشه و هم اینکه خوب خیلی شهریه اش کمتره. و مهد خوبیم هست. این هفته چون بابایی مرخصی بود. به بابا گفتم بابایی شما رهام رو ببر و بیار که من برم سرکار. روز اول که بیدار شدی دیدی مامان نیست به مامان زنگ زدی اینقدر هق هق کردی که نزدیک بود همون موقع پاشم بیام خونه. اصلا هم اروم نمی شدی. تلفن رو قطع کردم بابا بردت سوار ماشینت کرد دیگه کم کم یادت رفت و رفتی مهد. بعد از اون روز دیگه خودم صبحها می برمت و بابا ساعت یک و نیم...
18 مرداد 1391

مریضی گل پسرم

سلام فرشته کوچولوی مامان خوبی نازنین پسرم. امروز صبح که از خواب بیدار شدیم که بریم مهد و سرکار دیدیم وای پسرم تب داره  . داشتم دق می کردم. همه بهم میگفتن که وقتی نی نی ها می رن مهد کودک زیاد مریض می شن. ولی خوب من میگفتم تو قوی هستی. و با اون ویتامین هایی که دکتر حسینی بهت می ده  ( روعن کبد ماهی و یک ویتامین خیلی قوی دیگه) کم مریض می شی. ولی خوب بازم نا شکر نیستم . خلاصه موندم خونه و گل پسرمو بردم دکتر حسینی . گفت چیزیش نیست یک تب ویروسیه و احتمالا اسهال هم میشه. خلاصه همینم شد. گلاب به روتون از صبح تا الان پدرم در اومده ظهر که یک 4 ساعت خوابیدی بعد هم بیدار شدی تا وقتی که ساعت 11 خوابیدی همش نق زدی و کار بد (پی پی) کردی و ...
18 مرداد 1391

خاطرات هفته گذشته و مشهد

سلام به همه نی نی های گل مخصوصا یک دونه ناز پسر خودم. عشق مامان که حالا دوباره شد مشهدی رهام  جونم برات بگه که بله ما شب جمعه رفتیم خونه عمه شیرین و افطار خوردیم و اومدیم خونمون زود خوابیدم که صبح زود بریم مشهد. رهام که خوابید مامانش تازه کاراش شروع شد ساک ها رو بستیم و ساعت 5 صبح با آژانس رفتیم ایستگاه راه آهن. رهام که تازه از خواب بیدار شده بود طبق معمول که جدیدا عاشق کیک مخصوصا از نوع تی تاپ شده مامانش براش یک کیک و یک شیرکاکائو که خودش بهش می گه کاکا خرید و داد که رهام جون بخوره بعد ساعت 6 رفتیم سوار قطار شدیم. رهام که قطار رو دیده بود کلی ذوق کرد هی میگفت قَ  قَ  بله بعد سوار شدیم و رهام وسط راه یک دو ساعتی خوابید و ...
16 مرداد 1391